دارم به سرازیری عمر نزدیک می شوم و یکی از
نشانه هایش هم همین درد زانویی است که گرفته ام.دکتر گفت آرتروز خفیف است وای که
اگر شدید بود چی می شد.این چند روز مرتب برای لیزر درمانی و فیزیوتراپی رفته ام.در
مان درد ی به قول دکتر به این خفیفی نزدیک به 500هزار توان خرج برداشته .بیچاره
کسانی که دردهای بدتر و جیب تهی تری دارند.راستش حوصله ی نوشتن خاطرات را هم دیگر
ندارم اما دلم می خواهد یادداشتی از این روزهایم داشته باشم.لعنت به این
تاریخ.کتاب های تاریخی را که می خوانم دلم می گیرد.می بینم که استعمار و نادانی
دست به دست هم داده اند و سال هاست که ما را در این عقب ماندگی دهشتناک نگاه داشته
اند.می خوانم که در قرن نوزده و اوایل قرن بیست چگونه استعمار پیر انگلیس و
همدستانی چون روس ها تلاش می کرده اند که مردم ایران را در جهل و بربریت نگاه
دارند.ان ها با اشاعه ی خرافات و مسلط ساختن روحانیان بر زندگی مردم و آزار و از
بین بردن روشنفکران چگونه هدف های استعماری خود را پیش می بردند.اما مگر هم اکنون
نیز این گونه نیست.الان هم به شدت خرافات و اداب و ایین هایی که هرگز ادمی را نه
به خدا می رساند و نه به دنیا زندگی مردم را در مه غبارآلود اندوه و بدبختی فرو
برده است.چند روز پیش دیدم در مسجد پارچه نویسی بود که مردم را برای عزاداری ام
البنین فرا می خواند با خود گفتم یا خدا این را دیگر از کجا اوردند.راستی یک سوال
در ذهنم مانده و این که اگر آمریکا و انگلیس هردو دشمن ایرانند پس چرا انگلیسیها
در ایران سفارت دارند و امریکایی ها نه؟ پنجشنبه دوستانم به دیدنم امدند و حسابی
بحث ادبی و روشنفکری داشتیم.وقتی رفتند عذاب وجدان داشتم چون آن ها عاشق عرفان
بودند و مطالعاتی در ان زمینه داشتند و من مرتب می گتفتم از عرفان متنفرم.خدا کند
پشیمان نشوند و باز به دینم بیایند.
جمعه مهمان داشتیم برادر شوهرهایم امده بودند،بدون
زن و بچه. البته ان ها هیچ گاه برای دیدن ما خود را به زحمت نمی اندازند وهرگاه
کاری اینورها داشتند و یا مجبور به اطراق بین راهی بودند به خانه ی ما می ایند ولی
چه می شود کرد باید بگویم و بخندم و مهمان نوازی کنم.بعد از ظهر جمعه هم بیرون
رفتیم هوا عالی بود.چای خوردیم و تخمه شکاندیم.بعد از یک پیاده روی کوتاه کمی نان
و پنیر و خیار و سبزی خوردیم خیلی چسبید.بعد از آن هم به جشنی رفتیم که همان
نزدیکی ها توی پارک برگزار کرده بودند ،به مناسبت روز زن.حسابی دست زدیم و جیغ
کشیدیم.چندتا پیرزن چادری «از اونا که فقط نوک دماغشون معلومه»صندلی های جلویی
بودند که گاه گاهی نگاهی چپکی به ما می انداختند بیچاره ها از بس مجالس گریه و
زاری شرکت کرده اند دیگه دل و دماغ دیدن شادی مردم را ندارند .برنامه مجری خوبی
داشت و بچه ها از مراسم اکروبات بازی خوششان امده بود.یادم رفت بگوید برای روز زن
و مادر از طرف بچه ها دست گل قشنگی گرفتم.
راستی ظهر توی خانه بعد از ناهار فیلم عروسی من
و شهر جان را گذاشتیم با داداش هاش حسابی خندیدند یاد خاطرات آن روزها افتاده
بودند البته خب ما هم ساکت ننشسته بودیم.خندیدیم که گلویمان درد گرفت.دختر کوچیکه
سه شنبه مدرسه را تمام میکنه بزرگه هم که تا خرداد مشغوله.تابستان هم فصل کچل شدن
منه از بس حوصله شان سر می رود و غر می زنند.گاهی با خودم می گویم اگر مامان بود
خیلی خوب می شد حداقل بعضی روزها به دیدن او می رفتیم.خیلی جایش خالیست تا بود که
قدر محبت ها و خنده هایش را نمی دانستم.محبت هایش مثل دریا بود فراوان و بی دریغ
شاید به همین خاطر به چشم نمی امد اما حالا که نیست...
هفته پیش به مدرسه ی دختر کوچیکه رفتم اسمش را در
کلاس فوق برنامه-شنا- نوشتم و بعد هم به کلاش رفتم تا چند عکس از خودش و دوستانش
بگیرم حالا دیروز امده با چند دویست توامنی پارهوانگار دوستانش داده بودند تا برای
ان ها عکس چاپ کنم این دختر هم که مثل باباش عاش ژاوارژان بازی است (راستی این
کلمه ژان والژان است یا ژان وارژان؟) باید
زود بروم تا بچه ها نیامده اند چند صفحه ی دیگر کتاب بخوانم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:26  توسط
|
یکشنبه رفتیم و یک روتختی جدید خریدیم با راه
های صورتی و یاسی و بنفش.همان جا بود که ح زنگ زد و گفت برای پنجشنبه اینده به
دیدنم می اید با یکی دوتا از دوستان.
چهارشنبه خانم ف تماس گرفت.گفت کجایید نیستید.من
هم گفتم چون مطمئن نبودیم که شما دوست دارید باشیم یا نه دیگه نیستیم.خانواده ی
اقای ف یکی از دوستان و همشهریان تازه بازیافته است اما بنا به دلایلی که ان قدر
هم واضح و مشخص نیست نتوانسته ایم ان ارتباطی را که با خانواده ی اقای ن داریم با
ان ها داشته باشیم.س دختر اقای ن به اردوی مشهد رفته و چون فعلا تنها فرزند است
پدر و مادرش خیلی دلتنگی می کنند.
پنج شنبه شوهر جان از سرکار زنگ زد و گفت که
برای مراسم ختم پدر یکی از همکارانش می رود.من که با دختر کوچیکه از صبح برای گردش
و خرید بیرون رفته بودیم خوشحال شدم چون مجبور نبودم زود به خانه برگدم و نگران
غذای ظهر باشم.مردها که نباشند ادم یک چیزی درست می کند و می خورد اما برای ان ها
کمی جدیت در کار لازم است.
با دختر کوچیکه به نمایشگاهی که در کتابخانه
مرکزی برگزار بود رفتیم.نمایشگاه نقاشی و سفال کودکان سه تا چهارده سال.بعدش به کتابفروشی
رفتیم و چند کتاب خریدیم و مقداری کتاب هم برای مدرسه.هر چند اخر سال است و فکر
نمی کنم بچه ها فرصت کافی برای خواندن کتاب های متفرقه داشته باشند هرچند من در
خانه بچه ها را عادت داده ام که هر روز کمی کتاب بخوانند.برای دختر بزرگه هم کتاب
قصه های مجید را گرفتیم و توی پارک نشستیم و با هزار دردسر توی باران،کتاب را کادو
گرفتیم که به او بدهیم.او با ما بیرون نیامده بود و می گفت می خواهم درس بخوانم.می
دانم که تا ساعت یازده را حتما می خوابد.
قرار بود پنج شنبه به دیدن خانواده اقای ن برویم
اما چون قرار شد که جمعه با دوستان دست جمعی بیرون برویم نرفتیم.
شب همسرم رفت و یکی از اقوام را که دانشجوی ترم
اول مامایی است و در اینجا درس می خواند اورد با آن که دختر به قول ما دست و پاداری
است و حسابی توی این مدت کم در شهر غریب گلیم خودش را از اب بیرون کشیده اما خیلی
دلتنگ خانواده اش بود و وقتی ما از او خواستیم که برای جمعه با ما بیرون بیاید خوشحال
شد.با ان که آن شب برای اولین بار به خانه ی ما می امد اما خیلی زود خودمانی شد.به
خصوص جای تعجب برای من داشت که خیلی زود توانست خودش را در دل دخترهای سرسخت من
باز کند.
جمعه صبح زود بیدار شدیم.و با خانواده آقای ن و
ص و برادر خانم ص و خانواده ی مادرزن برادر خانم ص بیرون رفتیم.هوا عالی بود و دشت
سرسبز و نم نم باران.ساعت نه بود که صبحانه خوردیم چه قدر این غذاهای دست جمعی به
ادم مزه می دهد بیچاره خانم ن چون باردار است حالش کمی بد بود اما خیلی صبور و
ارام است.بعد از صبحانه راه افتادیم و کنار رودخانه رفتیم.رودخانه برعکس سال های
پیش جوشان و خروشان و البته گل الود بود.بعد برای دیدن دشت لاله های واژگون راه
افتادیم نزدیک ان جا که رسیدیم ترافیک شدیدی بود و چند تا از ماشین ها که کنار ما
رد شدند علامت می دادند که برگردیم اما سرگروه که آقای ص بود سرسختانه بر این
عقیده بود که ان جا برویم.رسیدیم اما هیچ لاله ای نبود انسان و بی فرهنگی و طبیعت
دست به دست هم داده بودند و لاله ها را نابود کرده بودند.
برگشتیم کنار رودخانه البته جای ارام تری را
پیدا کردیم که بچه ها بتوانند در کنار رود کمی اب بای کنند.با همکاری مردها کباب
خوبی راه افتاد بعد از ناهار بچه ها به داخل چادر که از تکان های باد نزدیک به
کنده شدن بود رفتند و دست زدند و خواندند
بعد از آن به پای چشمه ای رفتیم .من هم با دیگران مشغول چیدن گیاهان دارویی
شدم.شاید این گیاهان برای من کاربرد چندانی نداشت فقط محض همراهی با دوستان به این
کار پرداختم.ختم سفر ما با خوردن هندوانه های شیرین بود. برای برگشتن اتفاقات
کوچولوی دیگری افتاد که اصلا حوصله نوشتن ندارم.فراموش کرده بودم دوربین ببرم
بنابراین از این سفر هیچ عکسی نداریم.
در مسیر رفتن به ترانه ی همه چیز آرومه که گوش
می دادم دلم می گرفت به یاد روزهای پس از انتخابات می افتادم ان روزها به طعنه این
شعر را زمزمه می کردند.مدتی است که از خواهرم ز خبری نداریم دیشب خوابشان را می
دیم امیدوارم توی کشور غریب سلامت باشند.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:41  توسط
|
بالاخره پس از 15 سال حاج آقامون حلقه ی ازدواجش رو گم
کرد.روز چهارشنبه گذشته که برای تفریح بیرون رفته بودیم انگشترش را که برای خواندن
نماز بیرون اورده بود فراموش کرد که بپوشد و بعد از نماز هم حسابی با بچه ها
والیبال بازی و بدو بدو کرد و هی روی چمن ها ورجه وورجه کرد و غلت خورد.راستش از
گم شدن حلقه ازدواج خیلی ناراحت شدم اما وقتی دیدم که خودش هم ناراحت است چیزی
نگفتم.دختر بزرگه روز پنجشنبه به اردو رفت وقتی برگشت حسابی دمغ بود می گفت مامان
اصلا خوش نگذشت چون بچه ها همه گوشی بدست مشغول پیام فرستادن برای دوست پسراشون
بودند و هیچ کس نیامد بازی کنیم با خودم گفتم بارالها یا چند تا دوست خوب به دخترم
بده یا او را هم ببر توی خط دوست پسربازی!!دختر کوچیکه هم روز یکشنبه ی هفته ی
گذشته به اردو رفته بود اما وقتی برگشت مجبور شدم کمی دعواش کنم چون همه ی پولی را
که به او داده بودم که حسابی خوش بگذراند ،با ساده لوحی به دوستانش داده بود تا
هزینه ی عکسهایی را که با لباس محلی انداخته بودند بدهند.نه دوچرخه سواری کرده بود
و نه چیزی برای خودش خریده بود.
دیروز شوهر جان که از بیرون برگشت گفت برای ان خانه مشتری
پیدا شده .امیدوارم زودتر از دست این مال شریکی نجات پیدا کنیم.دیروز و امروز را
مشغول مریض داری بوده ام.دختر کوچیکه پایش درد گرفته و در خانه مشغول استراحت است
وقتی دکتر گفت باید 48 ساعت توی خانه بماند و استراحت کند بال دراورد و با چنان
سرعتی از پله های درمانگاه پایین امد که گویی پای من بود که درد می کرد نه
او!!راستی چرا ما از مدرسه بدمان می اید؟
یکی دو روز پیش داشتم برنامه بی بی سی را می دیدم.خبر
درباره ی کول بر هایی بود که در مرز ایران و عراق جنس قاچاق حمل می کردند و
مرزبانان تعدادی از ان ها را با گلوله کشته بودند.دلم به حالشان سوخت اما دلم
بیشتر برای ایران سوخت که چون دچار ضعف شده هرکس برایش رجز خوانی می کند .توی همین
کشور انگلیس اگر شما کوچکترین بی قانونی کنید عاقبتتان را تنها پروردگار یکتا می
داند اما اگر ایران بخواهد از ورود جنس قاچاق جلوگیری کند می شود ضدحقوق بشر.از
انگلیس ها متنفرم و از خودمان که دست و پا چلفتی و ضعیفیم.خدایی کول بر ها خیلی
زیاد بودند اما مگر فقط ان ها قاچاق می کنند.اگر کشور قانونمند و اصول دان باشد
کمتر اتفاق می افتد مردمش چنین کنند.
این روزها روزهای شهادت بود با تمام احترامی که برای این
بزرگان قائلم اما از مردمی که خودشان را تلف می کنند و های های از روی ریا می
گریند منزجرم.چند شب پیش ساعت یازده شب بود که از بیرون بر می گشتیم نزدیک یکی از
مجالس روضه پرا ز کیسه های سیاه بود در ابتدا فکر کردم مردم زباله ایشان را توی
کوچه گذاشته اند و گربه ها پاره پاره اشان کرده اند اما وقتی نزدیک تر شدیم دیدم
کیسه ها توسط حضراتی که به روضه امده اند و کفش هایشان را در ان ها قرار داده
بودند در کوچه رها شده اند در حالی که توی یک برنامه تلویزیونی دیدم که در جشن
آتشی که هرساله در ژاپن برگزار می گردد و نزدیک بنج هزار نفر شرکت کننده داشت بدون
احتساب تماشاگران،صبح روز بعد که گزارشگردر آن محل گزارش تهیه می کرد فقط یک بطری
کوچک روی زمین افتاده بود و گزارشگردر حالی که خم شد و بطری را بر می داشت گفت
تعجب می کنم شاید این بطری را دیشب فرد مستی به زمین انداخته باشد!!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:4  توسط
|
دیشب مهمان داشتیم.حدود ساعت چهار ونیم بعد از ظهر بود که
تلفن زنگ خورد البته ساعت ما دو بعد از ظهر را نشان می داد و هر چه به همسرم می
گفتم بلند شود برویم کمی خرید کنیم نگاهی به ساعت می انداخت و می گفت هنوز زود است
و من با تعجب همراه با تنبلی به خودم می گفتم یعنی اخرالزمان شده که ساعت از 2آن
طرف تر نمی رود یکی نبود بگوید تنبل جان بلند شو برو نگاهی به یک ساعت دیگر
بینداز.داشتم می گفتم،دختر عموهای شوهر جان بودند که از شهرستان امده بودند برای
دیدن خواهر دیگرشان که در اینجا ساکن است و می خواستند برای دیدن ما
بیایند.ماشالله هزار ماشالله خوش صحبت و خوش محضر.اصلا آدم در کنارشان احساس خستگی
نمی کرد.برای شام نگهشان داشتیم به خانواده اقای ن هم زنگ زدیم آمدند .خیلی خوش
گذشت.اما اشتباهی که دیشب کردم این بود که به دخترعموها گفتم که خانم ن باردار است
در حالی که او گویی نمی خواست به این زودیها کسی بفهمد.پس از رفتن مهمان ها زنگ
زدم و معذرت خواهی کردم
چهارشنبه شب هم به ش.ش رفتیم یکی از همشهریان آنجاست البته
از اقوام خانواده ی ن است،پدر و مادرش برای دیدنش آمده بودند ما هم رفتیم که دور
هم باشیم.از گذشته ها حرف می زدند و خاطرات را مرور می کردند .حرف ها خیلی جالب
بود.
چهارشنبه شب هم به دیدن خانواده ی آقای ص رفتیم.بلوزی را که
برای م خریده بودم بردم خیلی خوشش آمد.ن هم از دیدن کیفی که برایش دوخته بودم خوشحال
شد.شب برای شام آن جا بودیم.خوش گذشت .
نمی دانم چرا تمام مدتی که در راه رفتن به منزلشان بودیم
دلم گرفته بود.نمی دانم چرا به فکر تمام کسانی افتاده بودم که به خاطر ساختن دنیای
بهتر خود را به خطر انداخته بودند و الان محبوس هستند.احساس عذاب وجدان می کردم راستش
دل نگران کشورم هم هستم آن روز صبح وقتی شنیدم که ایران مجوز ورود ماشین های دست
دوم را صادر کرده،با خودم گفتم چی می خواستیم چی شد.می خواستیم آزاد باشیم و قدرت
برتر جهان حالا شده ایم کهنه پوش کشورهای دیگر.تورم و وضعیت بد اقتصادی بیداد می
کند هر روز که برای خرید می روی قیمت ها مثل درختی که کود شیمیایی به پایش ریخته
باشی قد کشیده است.خدا کند کشورم تاب بیاورد و مانند زمان حکومت های نالایق پاره
هایی از خود را ازدست ندهد.حالا هم که این اعراب دم درآورده اند مسلم است وقتی
خانواده ضعیف می شود دزدان برای غارت سرکش تر می شوند.
هر چند در کتابی خواندم که بیت زیر واقعا از شاهنامه نیست و
برساخته شاعران دربار رژیم گذشته است اما ان را تکرار می کنم که:
دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود.
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 8:36  توسط
|
این روزها حسابی مشغول انجام ریزه کاری های خانه
بودم.انگار این کارها چاه ویل است که انتها ندارد.شدم مثل خدمتکارها.صبح و شب و
روز و شام مشغول پختن و جارو کردن و شستن و روفتن هستم.دیروز در حالی که داشتم
برای چندمین بار ته قابلمه ها را می سابیدم با خودم فکر کردم اگر به راستی بخواهند
برای زنان خانه دار حقوقی تعیین کنند میزان ان چه قدر خواهد بود و چگونه سختی کار
ان سنجیده می شود بازهم خدا پدر و مادر این فرنگی ها را بیامرزد که این ماشین های
ظرفشویی را اختراع کردند که نصف ظرف کثیف ها را بشوید و گرنه اگر به مردان وطنی
بود که می باست نصف عمرمان را به ظرف و لباس شستن بگذرانیم و نصف دیگرش را به
سرکشی در مراسم های روضه خوانی و عزاداری و ضجه و موره کردن!!
شنبه در حالی که باران بسیار بسیار زیبایی با
قطرات درشت می امد با دوستان برای پیدا کردن و خریدن یک منزل نقلی به یک از شهرک
های اطراف رفتیم البته اقایان می خواستن بروند اما ما خانم ها خودمان را قاطی
مسئله کردیم و راه افتادیم در حالی که خانه ی ما انگار در ان بمب منفجر شده
بود.لباس های زمستانه که در حال جمع اوری بود یک گوشه بودند ،نصف ظرف های کثیف توی
ظرفشویی بود و بقیه بیرون این در حالی بود که ظرف های شسته شده ی ماشین را هم
دراورده بودم و روی پیشخوان گذاشته بودمو...زن ولویی به من می گویند و گرنه کدام
خانم عاقل و خانه دار خانه اش را در چنین وضعی رها می کند که به قدم زدن در باران
بپردازد.شب هم پس از برگشتن با دوستان شام ساده اما خوشمزه ای درست کردیم و
خوردیم.در مجموع روز خوبی بود.
تمام روزهاییکشنبه و دوشنبه را سر خم کردیم و به
دوختن کیف چرمی برای دختر یکی از دوستان گذراندیم.شوهرم که می دید(چه قدر از این
کلمه ی شوهر بدم می اید به یاد مادر هانیکو می افتم)تمام روز سر به پایین دارم و
سنبه می کوبم گفت اخه آدم حسابی چرا قول می دهی و خودت را بی خود توی دردسر می
اندازی؟گفتم خیلی دوست دارم گاهی با کاری کوچک دیگران را خوشحال کنم به خصوص دختر
بچه ها را..
دختر کوچیکه خیلی تپل شده صبح ها که به مدرسه
میرود و بعد از ظهرها هم که نای راه رفتن ندارد البته بهانه می اورد و بیشتر مشغول
عروسک بازی است و گرنه با خودم می بردمش پیاده روی.تابستان که شروع شد از لازمات
است که در یک کلاس ورزشی نام نویسی اش کنم.عروسک هایش را توی بالکن چیده و خیلی
قشنگ با ان ها بازی می کند برعکس دختر بزرگه که از کودکی علاقه ی چندانی به عروسک
نداشت و همیشه یک کتاب گل دستش بود.
امروز سه شنبه است بچه ها به مدرسه رفته اند و
من فرصتی یافته ام که به وبلاگ هایم سری بزنم.از غذا خبری نیست سر ظهر چیزیکی تند
تند سرهم می کنم.هرچه هم این کتاب را که از کتابخانه گرفته ام می خوانم تمام نمی
شود گردنم دیگر کج شده.باید فردا مهلتش راتمدید کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 13:35  توسط
|
این شعر از مطالب یک وبلاگ بود که من خوشم آمد گذاشتم اینجا تا در خاطرم بماند
گفتم: دو روز پیش
رفتم برای سر زدن و پرس و جوی حال
از مادر عیال
اول گلایه کرد
بعداّ به بنده لعنت و نفرین و آیه کرد
وقتی کمی گذشت
مشغول شد به ذکر سجایا و فضل من
از بس که دم دمی است...
*
گفتم: همین غروب
دیدم درون میوه فروشی، «مرکبات»
گفتم: «ز پرتقال شمالی کمی بده»
وقتی کشید و داد
فهمیدم از نشانه که بر جعبه ها زده است
اینها همه «بمی» است...
*
گفتم: «عجب که نیمه پاییز هم گذشت
باران بجز دو قطره نیامد به کوه و دشت
در حیرتم، چرا
باران به این کمی است؟...
*
گفتم: خریدم از سر میدان چلو کباب
- از روی اضطرار-
آن هم به اضطراب
کردم تلاش و سعی و نرفت از گلو، فرو
دیدم کباب او
بدتر ز چرم ساغری از حیث محکمی است...
*
گفت: ای جوان رسالت من حکم می کند
تا یاری ات دهم
دلداری ات دهم
علت، اگر میان خلایق مچل شود،
معلول حل شود
گر، مادر عیال تو چندی است دم دمی است
گر پرتقال میوه فروشی همه بمی است
امسال اگر که بارش باران به این کمی است
گر بعض گوشتها، بتر از چرم ساغری است
از حیث محکمی است
... بی درد سر، هر آنچه که مشکل در عالمی است
تقصیر «خاتمی» است!
از مجموعه شعر رفوزه ها/ نشر نیستان
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:54  توسط
|
تعطیلات عید تمام شد و روزهایی از سال نود و یک
سپری گشت.روزهای ابتدایی سال به این دلیل که به اقا مرخصی ندادند دور از او در
خانه ی یکی از بستگان سپری شد اما هفته ی دوم برای گشت و گذار به جنوب رفتیم.هوا
بسیار عالی بود و محبت ها بسیار.خیلی خوش گذشت.به دیدن بستگان رفتیم و تا توانستیم
به شیوه های مختلف پخت ماهی،از قلیه و سرخ شده و تنوری،ماهی خوردیم.پاهایمان را به
موج های کوچک و دوست داشتنی خلیج فارس سپردیم تا ان ها را به ارامی و با شیطنت
قلقلک دهند . بچه ها هم حسابی شن بازی کردند.
روز
یازدهم فروردین در حالی که حسابی باران می بارید به خانه برگشتیم توی راه چند
تصادف شده بود و ما از این که سالم به خانه برگشته ایم خدا را شاکر بودیم.برای
سیزده با خانواده ی اقای ن بیرون رفتیم.خیلی خوش گذشت.یکی از اتفاقات بسیار میمون
سال 90 اشنایی ما با این خانواده ی دوست داشتنی بود.چهاردهم بچه ها به مدرسه رفتند
اما گویی بسیاری ازدانش آموزان نیامده بودند این هم یکی از نشانه های قانونمندی
کشور گرامی است.دیروز در اولین فرصت پیش امده به کتابخانه رفتم و چند کتاب
گرفتم.دلم برای خواندن کتاب لک زده بود.از صبح مشغول خواندن کتاب بودم و کارهای
خانه حسابی روی هم تلنبار شده است.باید شب کارهایم را انجام دهم اما هوای بهاری که
مرا هردم به خواب فرو می برد مانع از انجام این دلخواسته است.حالا هم باید هر چه
زودتر بروم.غذا هم نپخته ام ای وای.بچه ها گرسنه از مدرسه می ایند و هیچ عذری
پذیرفته نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 10:52  توسط
|
این روزها سرم حسابی شلوغ است.تنبلی کردم و همه
ی کارهای دم عید را برای این روزها گذاشتم.تمام دو سه روز گذشته مشغول دوختن لباس
بودم.راستش یکی دو لباس بیشتر نبود اما دوختن فقط یکی از ان ها برای من ناشی ساعت
ها طول می کشد.دیروز بعداز ظهر دیگه خیلی خسته شده بودم.تصمیم گرفتم که هم کتاب
هار ا به کتابخانه برگردانم چون فرصت خواندنشان را نداشتم و هم هوایی تازه کنم.آخ
که قدم زدن در نقش جهان و خوردن یک بستنی توی هوای سرد چه حالی داشت.کم پیش می اید
که بتوانم به تنهایی بیرون بروم و بی دغدغه قدمی بزنم.بازار چندان شلوغ نبود یعنی
به نسبت روزهای نزدیک به عید افراد زیادی در خیابان دیده نمی شدند نمی دانم به علت
سردی هوا بود یا بی پولی.شاید هم همه خیلی زود خریدهایشان را کرده اند و حالا دست
به سینه منتظر امدن بهارند.من اینقدر از درخت ها که خیلی زودتر از امدن عید لباس
های نوشان را می پوشند خوشم می اید احساس می کنم کودکانی کم طاقتند که دوست داشته
اند هر چه زودتر لباس های قشنگشان را برتن کنند.توی راه برگشت چند تایی هم دکمه
برای لباس ها خریدم هرچند فکر می کنم اصلا انتخاب های مناسبی نداشته ام.
امسال انگار از مرخصی دم عید خبری نیست و شوهر
جان مجبور است بماند.ما هم گیج و منگیم که تعطیلات عید را چکار کنیم و کجا
برویم.بچه ها هم که غرشان را به من می زنند .امیدوارم به خوبی و خوشی بگذرد چون
سالی که نکوست از بهارش پیداست.
سبزه هایم یک در میان بیرون امده اند.و من منتظر
امدن بهارم.یک سال دیگر از عمرمان گذشت.دیروز ارایشگرم می گفت یک موی سفید توی
ابرویت پیدا شده.نمی دانم چرا با ان که ادعا می کنم گذر عمر چندان برایم مهم نیست
از شنیدن این حرف دلم گرفت بعد هم با اعتماد به نفس خودم را اینطوری دلداری دادم
که ای بابا این که چیزی نیست هم سن های من بیشتر موهایشان سفید شده .
باید بروم خیلی کار دارم.این روزها با دخترم ر یک
دعوای درست و حسابی داشتم.خیلی خونسرد و بی خیال و شلخته است برعکس کوچیکه.مشکل من
اینست که اخلاق این یکی روی دختر کوچیکه هم تاثیر منفی می گذارد.فعلا با هم نیمه
قهریم .دیگه از مدرسه که میاد هی تند تند برام تعریف نمی کند.اینقدر هم تخس است که
حاضر به معذرت خواهی نیست من هم که خیلی از دستش ناراحتم.و فکر می کنم اسان گیری
های قبلی من کار را به اینجا کشانده.خدا آخر و عاقبت همه ی ما را خیر کند.مشکل ما
زنها اینست که اگر بچه خوب و موفق از کار درآمد همه می گویند که بچه ی کیه؟و
اونوقت که پای اسم بابا به میان میاید اما خدا نکند بچه به خصوص دختر در تربیت چیزی
کم و کسر داشته باشد ان وقت که همه ی کاسه و کوزه ها دمر می شود روی سر مادر بی چاره.هی
هی.
شاید این اخرین پستم تو این سال باشد البته شاید
اگر حوصله داشتم بازهم آمدم از روزهای بی سروته ام سخن گفتم
امیدوارم همه سال همراه با اسایش و ارامشی داشته
باشیم.اما راستش کمی نگران کشورم هستم.کشوری که از بیرون بر سرش می زنند و از درون
دولتمردانش به سرو کول هم پریده اند و هر کس دیگری را متهم می کند.کافی است سخنان
اقای احمدی نژاد را که دیروز در استان البرز سخنرانی داشت گوش بدهی.پرونده ی
کلاهبرداری بزرگ در جریان است.اسم ها همه ناتمام دیده می شودند؛م.ر،ع.ش ،د.ق، ک.ل،
م.ن و همین طور تا اخر.چهره ی متهمان هم دیده نمی شود ان وقت یکی دو سال پیش که به
قول خودشان فتنه گران را گرفته بودند هی چپ و راست آن هارا در تلویزیون نشان می
دادند و از ان ها اعتراف می گرفتند و ان قدر دادگاهشان را نشان دادند که دیگه مردم
می دانستند کف زمین دادگاه چند تا موزاییک دارد البته با در نظر گرفتن این مسئله ی
مهم که این دادگاه ها راعلنی نکنند که خدای ناکرده چیزی لو برود و مردم بفهمند حق
با کیست.
راستی دیشب خواب خدا را دیدم.صورت واضحی نبود
فقط احساس کردم وجودی عمیق و تاثیر گذار را می بینم.دوست داشتنی و به یاد
ماندنی.نمی دانم چه حسی بود...خواب خوبی بود.مگر ادم توی زندگی چند بار می تواند
خواب خدا را ببیند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 9:22  توسط
|
انتخابات هم تمام شد .دلمان گرفت از بس بر در و دیوار جمله
های تکراری دیدیم.هی دشمن نگاه کن به ملتی که فلان است و دشمن نگاه کن به ملتی که
بهمان است.و همیشه از خودم می پرسیدم چه قدر از مردم ما به راستی می دانند که چه
می خواهند؟زندگی خوب چیست ،پیشرفت چیست،آزادی چیست؟چندتا از بروشورهای تبلیغاتی را
که دیدم،بیشتر نوشته شده بود که پیروی مطلق از منویات رهبری..با خودم می گفتم به
راستی اگر اینان از طرف مردم به مجلس می روند و نماینده ی مردمند اگر روزی رسید که
خواستند طرحی را تصویب کنند که به نفع مردم اما برخلاف منویات بود چه می کنند؟ایا
دیگر نشستن بر آن کرسی حرام نیست.راستی کسی دیگر از مدرس و شجاعتش سخن نمی گوید.ما
را چه شده؟آیا این همه بر دشمن زوم کردن از لحاظ روانشتاسی درست است.آیا موجب نمی
شود که بیشتر به دشمنی بیاندیشیم نه ان رافت و مهربانی که در اسلام به ان توصیه
شده.من هرگز منکر وجود دشمن نیستم.هرکسی می تواند دشمنی داشته باشد اما ایا دیگران
نیز تمام زندگی خود را مشغول اندیشیدن به دشمن کرده اند؟
چند روزی بود که دل و دستم یاری نمی کرد که چیزی
بنویسم.جمعه باز هم برای خوردن صبحانه با دوستان بیرون رفتیم.این دفعه به کوه یا
به زبان بهتر نیمچه کوه.بعد از آن برای خرید لباس عید به یکی از مراکز تجاری همان
دور و ورا سری زدیم.دخترم ر،مانتوی مورد علاقه اش را خرید هرچند که فکر می کنم کمی
زیادی پول برای لباس دادیم.من چندان تمایلی به خریدن لباس های گرانقیمت ندارم اما
لزومی ندارد دیگران نیز مانند من بیاندیشند.همسرم بلوزی برای خودش خرید اما همان
روز بعداز ظهر که به دیدن خانواده ی اقای ف رفتیم آن را پوشید و اصرار من که آن را
برای دید و بازدیدهای عید بگذار تاثیری نداشت.آقی ف آدم عجیبی است درست نمی داند
که چه می خواهد فقط مدام مشغول مخالفت است.اگر بگویی فلانی بد است اصرار دارد که
نه خیر خیلی هم خوب است و اگر بگویی خوب است...برایم عجیب بود که دیروز با شدتی از
رای دادن خاتمی دفاع می کرد اما به نظر من خاتمی کار چندان جالبی انجام نداد.اما
کسی چه می داند که تحت چه شرایطی آمده ما که به جای او نیستیم..
تمام دیروز را با چشم درد عجیبی سر کردم.چشم دردی که گاه و
بیگاه سراغم می اید و دکتر هم نفهمید دلیلش چیست گفت شاید خستگی باشد!!نتوانستم
کار خاصی انجام بدهم و روزم کم و بیش با بطالت گذشت هر چند صبح ساعت پنج برای
نقاشی های تحقیق علمی ن کوچولو .بیدار شده بودم.من نقاشی می کشم و او برای دوستانش
توضیح می دهد.گاهی هم داستان ها را باهم کار می کنیم.بیانش خیلی خوب شده و خجالتش
ریخته.
این روزها خیلی باد شدید می وزد.پشت سرهم.باد زوزه می کشد و
خود را به در و دیوار می پیچاند.چند روز دیگر بیشتر به عید نمانده.هنوز برنامه
خاصی نداریم.ارزو می کنم روزی مردم کشورم بتوانند ازادانه شادی های عید را با هم
تقسیم کنند.مثل کشورهای دیگر که جشن های رنگی به راه می اندازند و کارناول های
عجیب و غریب دارند.ازادانه می پوشند و می خورند و می رقصند نه در کنج خانه و
هراسان از نگذشتن از خطوط ممنوعه ی قرمز.
آیا آن روزها را می بینم.به راستی چه قدر از روزهای عمر من
باقی مانده؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 12:28  توسط
|
امروز دوشنبه هشتم اسفند ماه 1390اصغر فرهادی برنده جایزه اسکار بهترین فیلم
خارجی شد.او با متانت تمام جایزه اش را به همه ی مردم ایران تقدیم کرد و از مردم
مهربانی گفت که خواهان صلح و ارامشند.درود بر او.مردمی که در کشوری زندگی می کنند
که خبری چون برنده شدن این فیلم در اخبارش جایی ندارد.از ذوق و شادی نمی دانم چه
می نویسم .اقای اصغر فرهادی همیشه موفق باشی و دلشاد ،که دلمان را شاد کردی.به
همسرم گفتم از بیرون که می اید شیرینی بخرد تا کام شیرینمان را شیرین تر سازیم
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:48  توسط
|